تبليغاتX
خط سوم

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

                                                          سعدی


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:8 توسط حميد |


روسپیان عادل ترین کسان هستند؛

چرا که بی هیچ حب و بغضی، همه را به یکسان در آغوش خود می فشارند.


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:6 توسط حميد |


«باز آمدند و خرمگس طبع ما شدند

یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم»


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:31 توسط حميد |


رییس جمهور محبوب و مردمی و منتخب و هلودوست و از این حرفا، فرموده اند (کما فی السابق) که می خواهند عدالت ساری و جاری موجود در ایران را به همه کائنات و حتی عرش خداوندی انتقال دهند. اصطلاحی است مابین فقها که می فرمایند : «ظلم بالسویه عین عدالت است». فکر می کنم جناب احمدی نژاد از علوم اسلامی این جمله را کاملا یاد گرفته اند که اینچنین مو به مو اجرایش می کنند.

در چهار سال گذشته تصور می کردم فقط ما عوام الناس هستیم که مورد الطفات دولتمردان عزیز قرار گرفته ایم، ولی در دادگاههای اخیر به عینه دیدم که به طرفه العینی تعداد کثیری از سیاستمداران سابق نیز مورد تفقد جناب رییس جمهور و قاضی القضات و باقی دوستان آنها قرار گرفته اند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:10 توسط حميد |


دوستان عزیزم که همیشه به من لطف دارید، از این که با وجود دعوت شما به بازی های زیبای وبلاگی نتوانسته ام این چند مدت همراهتان باشم عذر خواهی می کنم. این روزها حال و روز زیاد خوشی ندارم و نمی توانم ذهنم را بر روی یک موضوع واحد متمرکز کنم. حتی برای فحش بازی و جومونگ چند خطی نوشته بودم که نتوانستم تمامشان کنم. امیدوارم به زودی برگردم. برام دعا کنید لطفا.

فعلا.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:24 توسط حميد


گویا یکی فرموده بود بعض دوستان ما مثل هلو هستند! ظریفی گفت: جای شکرش باقی است که ایشان به میوه هایی مثل خیار یا موز ابراز علاقه نکرده اند.!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط حميد |


نشسته بودیم با دوستان گرم صحبت و یکی از دوستان هم از کارمندان اداره فاضلاب بود. یکی در آمد که در روزگاران گذشته حاکمی از سر تفنن به قصد سرکشی به امور رعایا در شهر گشتی می زند و می بیند ماموران عدالتخانه جز گرد و غبار گرفتن از در و دیوار کار دیگری ندارند. موضوع را با وزیر مطرح می کند از این قرار که حکومت بدون ابهت به درد نمی خورد و ما به عنوان حاکم باید هر از چند گاهی چند نفر را تنبیه کنیم و سیلی در گوش رعایا بزنیم و فلک کنیم و الخ. وزیر می گوید: قبله عالم به سلامت باد. چاره این کار را من    می دانم. عصر آن روز در شهر جار می زنند که به دستور حاکم فردا صبح هرکدام از رعایا یک تخم مرغ با خودش بردارد و به میدان اصلی شهر بیاید. فردا مردم شهر در میدان حاضر می شوند. وزیر دستور می دهد تخم مرغ ها را به دقت در وسط میدان روی هم بچینند. مردم این کار را می کنند و کوهی از تخم مرغ برپا می شود. بعد از این که همه تخم مرغ ها را روی هم چیدند وزیر دستور می دهد حالا هرکس تخم مرغ خودش را بردارد... و قضیه از اینجا شروع می شود که تخم مرغ دوزرده مثلا حسن به دست مثلا حسین می رسد که تخم مرغش ترک داشت یا فاسد بود و از این قبیل. مردم شهر به جان هم می افتند تا تخم مرغ های خود را از دیگری پس بگیرند و بعد از آن عدالتخانه مبارکه رونق می گیرد.

بعد از تعریف این داستان، دوستمان برگشت گفت: حالا این حکایت ماست. اول انقلاب آمدند زمین و اموال و دارایی عده ای را به بهانه های مختلف مصادره کردند و دادند دست عده ای دیگر و این شد که ما مردم نسبت به هم کینه پیدا کردیم و این کینه باعث شد بسیاری از کارها را که باید باهم انجام  می دادیم نتوانستیم و از پس انجام خیلی امور برنیامدیم. در این لحظه برای اینکه فضای مجلس از سیاست دور شود یکی دیگر گفت: حالا همه این ها که گفتید درست، ببینید کارمان به کجا رسیده که این اهالی اداره فاضلاب (اشاره به دوستمان می کرد) با کاری که می کنند، گه هایمان را هم با هم قاطی می کنند و وقتی یکی از لوله ها عیب پیدا می کند می گویند لوله فاضلابتان را  (لوله گه تان را) از بقیه مشخص کنید.!!

پی نوشت: مطالب این پست هیچ ربطی به تغییر و تحولات قوه قضاییه و حتی جریانات حکومت ندارد. 

     

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:37 توسط حميد |

 

 ای مفتی شهر از تو بیدارتریم

 با این همه مستی ز تو هشیارتریم

 تو خون کسان نوشی و ما خون رزان

 انصاف بده کدام خونخوارتریم؟

                                        خیام

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:47 توسط حميد |

 

 اولین کسی که هر روز صبح می بینمش، نگبان کارگاهمان است. مردی است پنجاه و چند ساله از اهالی روستای نزدیک کارگاه. اکثرا خنده به لب دارد و بحث مورد علاقه همیشگی اش هم این است    که بداند من چرا تا حالا ازدواج نکرده ام! صبح ها اگر از جای دیگری حالم گرفته نشود دیدن این نگهبان لطفی دارد برای خودش. آدمی است ساده و صمیمی که بلند بلند می خندد و شکم گنده اش را وقت خنده می گیرد و وقتی اسم کسی را می برد یاد برنامه مجید دلبندم می افتم چون تقریبا بیشتر اسامی را به سلیقه خودش تلفظ می کند.! دو هفته قبل بود حدودا که سر صحبتش باز شده بود و وقتی از صرافت ازدواج من افتاد ازم پرسید: مهندس به کی رای دادی؟ گفتم تو به کی رای دادی؟ گفت: احمدی نجات! (منظورش نژاد بود). گفتم من هم به کروبی. گفت به ملا چرا رای دادی؟ اون که حرف نمی تونه بزنه. آدم نمی فهمه چی میگه. (البته باید این را بگویم که این نگهبان ما اصلا فارسی نمی داند!) گفتم تو چرا به احمدی نژاد رای دادی؟ گفت احمدی نجات خیلی مَرده. (به ترکی:کیشی ده) گفتم چطور مگه؟ بقیه چی ندارن که مرد نیستن؟!! گفت: احمدی نجات آدم خوبیه حقوق بازنشستگیمون رو زیاد کرده. آقای فلانی هم می گفت اگه احمدی نجات رییس جمهور بشه باز هم زیاد می کنه حقوق ها رو. گفتم: همین؟ گفت: آره دیگه. خیلی مرَده.

و من داشتم فکر می کردم به تمام سیستم های اقتصادی و حکومتی دنیا که ببینم با چه سیستمی می شود این طرز فکر را عوض کرد و آخر سر به این نتیجه رسیدم که حکومتمردان ما بسیار درست رفتار کرده اند در مورد ما مردم. که اگر جیب کسی را خالی کنی مغزش خودبخود خالی خواهد شد. و از آن روز است که هی فکر می کنم اگر فقیر نبودیم...اگر بی سواد نبودیم...اگر آزاد بودیم پاسخ چرا ها را بدانیم و اگر و اگر و اگر ...

   

  

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:55 توسط حميد |

 

این نوشته مربوط به یک هفته قبل است، یکشنبه بیست و چهار خرداد. در طول این یک هفته آنچنان ذهنم درگیر اتفاقات این روزها بود که نای تایپ نداشتم ولی چهره در خون نشسته ندا شرمگینم کرد؛ شرمگین آن نگاهم که بی گناه تر از همه ما به آسمان خیره ماند شاید چشم انتظار بارانی بود تا ببارد بلکه باران بتواند این همه نامردی و بی وجدانی را از خاک این دیار بشوید. دریغا که آسمان، تنها و تنها چشم بر زمین دوخته و بر چهره ندا هایمان می خندد با دندان هایی زرد.

یکشنبه اولین روزی بود که از شنیدن تصنیف «ای ایران» و حتی «سرای امید» چندشم می شد. حالت تهوع داشتم از اینکه واژگان مرز پرگهر یکریز و مدام از بلندگوهایی که در یک شب در سراسر شهر نصب شده بودند، در گوشم فرو می شدند. به یاد ندارم روزگاری از این پست تر که بر ما و سرزمین ما گذشته باشد. حتی مغول ها را باشرف تر از اینان یافتم، چرا که مغول ها اگر هم بدانسان خون ایرانیان را ریختند، بیگانگانی بودند که غریبه با خود را می کشتند و حال ایرانی به دست ایرانی (اگر بتوان نام ایرانی بر آنها نهاد) به خاک می افتد.

کسانی که تبریز را می شناسند می دانند فاصله فلکه دانشگاه تا چهارراه آبرسان به دویست متر هم
نمی رسد. یکشنبه هفته قبل در فلکه دانشگاه می زدند و می بردند و خون می ریختند و کمی این سو تر در چهارراه آبرسان هلهله می کردند از شنیدن یاوه گویی های رییس جمهور منتخبشان که سرمست از غرور و دروغ هایش به همه ما می خندید با آن نیشخند کریهش. و من برای اول بار ترسیدم. نه اینکه فکر کنید از دیدن هیبت های پلیدشان یا از درد کتک خوردن...نه. ترسم از وجود آدمیزاد بود. از دیدن آن هایی ترسیدم که هنوز پشت لبشان سبز نشده چماق به دست گرفته بودند و چشم می گرداندند در میان مردم، همچون گرگ که مشتاق دریدن باشد و مشتاق خون ریختن.

ولی امروز دیگر نمی ترسم. اصلا نمی ترسم. امروز فقط شرمسارم. شرمسار آن نگاهم که به دور خیره ماند و خون چشمانش را دربرگرفت. شرمسار اویم که ندانست به چه جرمی کشته شد و چرا گلوله جهل او را نشانه رفت. ندا را می گویم. ندا ها را می گویم. کاش خدایگان از خواب بیدار شوند پیش از آنکه

ندا های بیشتری در سکوت خاموش شوند.       

   

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:8 توسط حميد |